تبليغاتX
گاه نوشتهای رها

فقط می خوام تو این شب عزیز برای آرامش دل من گنهکار دعا کنین. خیلی بی قرار و کلافه ام...

فقط خدامو می خوام.التماس دعا

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:58 توسط رها |

امروز از طرف آموزشگاه رفتيم سالمندان تا هم ثواب كنيم و هم دستمون راه بيفته. يه موسسه خيلي شيك و خصوصي بود ولي از وقتي برگشتم اعصابم به هم ريخته. ديدن آدمهايي كه هر كدوم يه روز واسه خودشون برو و بيايي داشتن، هر كدومشون يه نقش مهمي تو جامعه داشتن، مادر بودن و به خاطر هر تب بچشون زجر كشيدن و... عذابم داد. با خودم فكر ميكنم اگه قراره آخر زندگيم اين باشه اصلا نمي خوام باشه. تازه اينهايي كه من امروز ديدم از خانواده هاي مرفه بودن كه فقط ماهي چهارصد هزار هزينه ي نگهداريشون تو هر ماه ميشه. خدا به داد اون بدبخت بيچاره هايي برسه كه مايه دار هم نيستند. به هر حال اميدوارم خدا به همه ي بندگانش عمر با عزت بده و هيچ كسي رو محتاج ديگري نكنه.

تو اين بين دلم به حال شكوفه سوخت. يه زن مجرد 47 ساله با قدي بلند و هيكلي متوسط و مرتب و هنرمند، در نظر اول فكر كردم از پرسنل اونجاست ولي وقتي مثله بقيه ي سالمندان اومد تا اصلاح بشه گفت: تا حالا نتونستم ازدواج كنم، از بانك رفاه هم حقوق مي گيرم ولي خواهرام اجازه نمي دن  تنها و مجردي زندگي كنم، ميگن تا وقتي  تنهايي بايد تو همين موسسه باشي!

زندگی؟؟؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:42 توسط رها |

تا حالا ديدي وقتي كم مياري و يه مشكلي داري چقدر دلسوز پيدا ميكني؟ همه فقط نِچ و نوچ مي كنن و ته دلت رو خالي ميكنن ودر عين حال هيچ كاري هم برات انجام نميدن...

جالب اينجاست كه وقتي واسه همين عده از موفقيتت و شرايط خوبي كه پيش اومده تعريف ميكني به زور آب دهنشونو قورت ميدن و از تو چشاشون حسادت رو به وضوح ميبيني.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:28 توسط رها |

....................................

اووووووه قبلا از بيكاري مي ناليدم حالا از كار زياد. حتي وقت نميكنم يه سريال ببينم يا برم مهموني. الانم خسته ام و ساعت 4 دوباره كلاس دارم. چند روز بود تصميم گرفته بودم با زنداداشم سالن بزنم و از شهريور كارمو شروع كنم ولي نظر مربيمو كه پرسيدم گفت اولا با كسي تو اين كار شريك نشو چون نمي تونين با هم كنار بياين. در ثاني تو رو به عنوان مربي در نظر دارم كه از اين ترم مربي كارآموزانم باشي. تا يكسال هم پيش خودم باش بعد تنهايي واس خودت سالن بزن. حالا موندم چكار كنم؟ نمي دونم كدوم كار به صلاحمه؟!...

خيلي بي پولي روم فشار آورده، دوست دارم زودتر سر وسامون بگيرم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:17 توسط رها |